سوم!

میدانی....

من میترسم.

از هر قدمی که بردارم.

چه به سمت تو و چه در راه فرار از تو.

میترسم چون نمیدانم چه میخواهم.

نه اینکه تو راه ها را دو دسته کرده باشی. نه.

راه همان است.

تو تمام آن چیزی بودی که نمی خواستم.

و به سمتت دویدم.

حالا دو راه مانده.

دو راه که هر دو را خواسته ام.

که هر دو را نمیخواهم.

حالا من نشسته ام و منتظرم.

که نوری بتابد و راه سوم نمایان شود.

و بعد... قدم قدم... بروم.

نه دوان دوان و نه با تردید.

این بار با چشمانی باز و تا آنجا که دیده می شود.

خنده دار است میدانم.

بدیهیات که نوشتن ندارد.

ولی بزرگ شدن نوشتن دارد.

هزار باره خواندن هم دارد.

بزرگ شده ام که می ترسم.


منبع این نوشته : منبع